<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نقش فرزندان در تربیت پدر و مادر</title>
<link>http://2ta7.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 02 Jul 2011 10:23:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>در حاشیه ی مختارنامه...</title>
<link>http://2ta7.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نون و ماست خورده بودم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتم ته کاسه رو با انگشت پاک می کردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نرگس گفت بابایی چرا داری مثل شمر ماست می خوری؟ حالم به هم خورد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 Jul 2011 10:23:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>2ta7</dc:creator>
<guid>http://2ta7.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...فکونوا ملائکة الله اعوانی و انصاری حتی أدخل هذه الرّوضة المبارکة...</title>
<link>http://2ta7.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SUB&gt;احمد به سنی رسیده که باید از همین سن به نماز خواندن عادت کند...خب نقشه های زیادی کشیدیم...یکی این که  خودم را مقید کنم حداقل روزی یک نوبت قبل از اذان خانه باشم و دسته جمعی برویم مسجد... مسجد....جایی که انگار خیلی وقت بود خودم از آن غافل بودم...&lt;/SUB&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SUB&gt; &lt;/SUB&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم فکر می کنم این دوتا دست ناز کوچک که هر روز توی دستم می گیرمشان و با هم  به مسجد می رویم دست های احمد و نرگس ممند یا فرشته های خدا هستند که دارند مرا کشان کشان به خانه ی خدا می برند و دوباره با خدا آشتی می دهند....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم فکر می کنم که حتمأ جاذبه های مسجد-نه جاذبه های ظاهری اش که جاذبه های نورانی اش- بعد ازاین احمد را یک مسجدی تمام عیار می کند و دیگر نیازی به فشار آوردن من برای مسجد رفتن نیست...همان جاذبه هایی که دل پاک یک بچه ی هفت ساله خیلی بهتر از من آن را درک می کند و از آن لذت می برد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم فکر می کنم یک روز احمد برای خودش مسجدی می شود و من دوباره به حال خودم واگذاشته می شوم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگر فرشته ها دستم را نمی گیرند بیاورند پیش تو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی می شود توی این چند روز دوباره با تو آن قدر دوست بشوم که...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز که من مریض بودم و توی خانه مانده بودم احمد دنبال لباس هایش می گشت که خودش تنهایی برود مسجد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس جامانده ها را دارم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس دورافتادگی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذار حالم خوب بشود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگر هیچ وقت هیچ وقت نمی گذارم تنهایی بروی مسجد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قول بده همیشه بابایت را هم با خودت ببری...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باشد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 Apr 2011 20:47:03 GMT</pubDate>
<dc:creator>2ta7</dc:creator>
<guid>http://2ta7.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اجازه آقا؟...</title>
<link>http://2ta7.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;احمد حالا کلی دوست و رفیق دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با معلمش هم خیلی انس گرفته...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توی حرف ها و تعریف هایش پر است از: &quot;به قول آقامون&quot; ... به قول &quot;عرفان&quot; ... به قول &quot;ایلیا&quot; ... به قول &quot;آسید محسن&quot; و...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پیش ما که هست، فکر و خیالش توی حیاط مدرسه است...توی کلاس...پیش دوست&quot;هاش&quot;... پیش &quot;آقا&quot;شون...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاهی توی محل، با هم از جلوی در خانه ی عرفان&quot;اینا&quot; رد می شویم... انگار دلش گیر می کند به در...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انگار...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ای وای...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پسرمان...احمدمان... دارد بزرگ می شود برای خودش...دارد برای خودش می شود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خیلی دست ما نیست... دیگر خودش انتخاب می کند که با کی دوست شود؛ کی را چقدر دوست داشته باشد؛ کی را چقدر دوست نداشته باشد؛ کی را بیشتر دوست داشته باشد؛ کی را کمتر ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هی توی دلم خالی می شود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدا را صد هزار مرتبه شکر &quot;آقاشون&quot; خیلی &quot;آقا&quot;ی خوبی ست..خیلی &quot;آقا&quot;ست... از همان آقاهایی که خاطره ی یک کلاس اولی را تا آخر عمر از خودش- از &quot;آقا&quot;- یک خاطره ی شیرین و پررنگ می کند...اما...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما گاهی به این &quot;آقا&quot; حسودی ام می شود...به عرفان و ایلیا و آسید محسن هم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بچه می شوم گاهی...می دانم... اما... حالا لابد احمد، &quot;من&quot; را کمتر دوست دارد... لابد &quot;آقاشون&quot; را از &quot;بابا&quot;یش بیشتر دوست دارد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک بار زنگ تفریحشان رفتم مدرسه؛ از دور تماشایش کردم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چقدر شاد بود...چقدر آزاد بود...چقدر داشت لذت می برد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آدم معلوم است که از خوشحالی بچه اش خوشحال می شود؛ خودش هم لذت می برد؛ ذوق می کند ...اما...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما ته این خوشحالی انگار یک غمی توی دلم نشست...نمی دانم...یک جور احساس تنهایی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک شب می گفت: &quot; ..ولی پدر مادرای دیگه خیلی از شما مهربون ترن... حتی به جای بچه هاشون مشق می نویسن...&quot;...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا دارد مقایسه کردن یاد می گیرد...هرچقدر هم که من &quot;خوب&quot; باشم، باز هم می رود یک نفر&quot;بهتر&quot; را پیدا می کند که بشود &quot;بیشتر&quot; دوستش داشت...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آدمیزاد است دیگر...کمال طلب است...به خوب راضی نمی شود... دنبال بهترین ها می گردد...(حالا از نظر خودش)...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خیلی سخت است ببینی میوه ی جانت که این همه دوستش داری، یک نفر دیگر را بیشتر از تو دوست داشته باشد... کاری هم نتوانی بکنی مگر این که دلت را خوش کنی به این که یک روز که تو را از دست داد می فهمد که چقدر از عزیزهای دیگرش عزیز تر بوده ای...مثل خودت وقتی که بابایت...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خیلی بد شده ام... می دانم...یا بچه شده ام و دلم بهانه های خنده دار می گیرد...اما گاهی فکر می کنم انگار خدا می خواهد همه ی آدم ها یک روزی، تلخی این تنهایی را بچشند...لابد خودش هم همین جوری ست...اصلاً انگار آه اوست که دامنگیر زندگی ما می شود...هر روز دارد ما را تماشا می کند که چقدر با دوست هایمان و دوست داشتنی هایمان، خوشحالیم...لذت می بریم...آزادیم... لابد خودش هم خوشحال می شود...شاید هم نه...نمی دانم... اما یک غمی توی دلش می نشیند...یک جور احساس تنهایی... که به هیچ زبانی نمی شود ابرازش کند...فقط می شود یک قطره اش را بیندازد توی دل من و تو...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;احمد دارد بزرگ می شود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دارم تنها می شوم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاد بچگی هایم می افتم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاد &quot;آقامون&quot;...که چقدر عزیز بود برایم... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم می خواهد برگردم به روزگار آغوش گرم تو...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی خواهم از دست بدهمت...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی خواهم &quot;بی آقا&quot; بشوم که بعد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هنوز آغوشت برای تنهایی های من جا دارد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقای تنهای من...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.....................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SUB&gt;جاهای خالی را با بغض پر کنید...&lt;/SUB&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Feb 2011 14:33:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>2ta7</dc:creator>
<guid>http://2ta7.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوستم داری؟...</title>
<link>http://2ta7.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاهی پیش میاد که احمد با خواهرش بداخلاقی می کنه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نرگس قبل از این که گریه کنه می پرسه : احمد دوستم داری؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه احمد بگه آره دیگه نرگس گریه نمی کنه و به بازی ادامه می ده اما اگه بگه نه، اون موقعه که بلند می زنه زیر گریه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاهی که با هم دعواشون می شه و ما از صدای گریه متوجه می شیم... وقتی ازش می پرسیم چرا گریه می کنی نمی گه احمد منو زده؛ می گه احمد دوستم نداره...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یا گاهی یکی از ما احمد و دعوا می کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اولش با تعجب نگاهمون می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد میاد ازمون می پرسه احمد و دوست داری؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می گیم آره دوستش داریم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد می ره پیش احمد می گه داداش گریه نکن... مامان دوستت داره...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SUB&gt;پ.ن.&lt;/SUB&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SUB&gt;. این مطلب رو از بین یادداشت های حدود دوسال پیش پیدا کردم و البته این داستان هنوز هم به همین شکل ادامه داره...&lt;/SUB&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SUB&gt;.همیشه فکر می کنم تیتر گذاشتن یا تحلیل و نتیجه گیری کردن و &quot;پی نوشت&quot; نوشتن برای حرف های پاکی که انگار واژه واژه ش مستقیم از توی فطرت بچه ها دراومده ، هم حرفای پاک بچه ها رو آلوده می کنه؛ هم شاید بی احترامی به شعور کسانی باشه که اینجا رو می خونن و قطعاً خیلی بهتر می تونن زبون فطرت بچه ها رو بفهمن و ازش نتیجه گیری کنن...&lt;/SUB&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SUB&gt; &lt;/SUB&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Jan 2011 12:17:05 GMT</pubDate>
<dc:creator>2ta7</dc:creator>
<guid>http://2ta7.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://2ta7.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Dec 2010 21:16:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>2ta7</dc:creator>
<guid>http://2ta7.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد... که تا زخال تو خاکم شود عبیر آمیز</title>
<link>http://2ta7.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی از صحنه هایی که همیشه مرا غرق تماشا می کند؛ خیال پردازی های کودکانه و غرق شدن بچه ها در عالم خیال است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی وقت ها بچه ها به ظاهر در کنار ما هستند اما واقعاً جای دیگری سیر می کنند و حتی صدای ما را هم نمی شنوند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما جلوی چشمهایشان راه می رویم اما آنها دارند عالم دیگری را تماشا می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با دیدن کوچکترین ناملایمات در کنار ما، بساط زندگیشان را جمع می کنند می روند توی عالم رؤیاهای خودشان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی آرمان شهرشان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی از ما فکر می کنیم تخیل، یک چیزی ست که مربوط به عالم بچگی می شود و آدم که بزرگ می شود باید با این قوه ی خدادادی خداحافظی کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی از ما بزرگ می شویم اما قوه ی تخیلمان کوچک می ماند و از سرزمین عجایب آلیس فراتر نمی رود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر می کنم تخیل چیزی ست که باید با بزرگ شدن آدم ها بزرگ شود و رشد پیدا کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قرآن را که سیر کنی احساس می کنی خدا خیلی از آیه ها را به خاطر این نازل کرده که ما در موردشان خیال کنیم و گرنه فهم و درک ما تا وقتی که توی این دنیا هستیم به آنها قد نمی دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلاَ مدل خیلی از توصیف های خدا تحریک کننده ی خیال است.پرورش دهنده ی تخیل است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درخت هایی که از زیرشان رودها جریان دارند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پشتی هایی که اهل بهشت به آنها تکیه داده اند و خدا حتی جنس آسترشان را هم توصیف می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قاصرات طرفی که خیال می کنی یاقوت و مرجان هستند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گنجشک هایی که بالای سرت پرواز می کنند( و تا هوس خوردنشان را کنی کباب می شوند و مقابل دهانت می آیند و اگر دلت نخواست دوباره پرواز می کنند و می روند.)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و خیلی توصیف های دیگر که از بس ظریف اند اصلاً ترجمه شان هم نمی شود کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا ما دیگر غرق خیال نمی شویم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا خیال روی کسی را در کارگاه دیده نمی کشیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا با یاد روی کسی بوسه بر رخ مهتاب نمی زنیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا نقشی به یاد رویی بر آب نمی زنیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شده است تا حالا کسی صدایت بزند و تو اصلاً حواست نباشد و دوباره که صدا زد و به خودت آمدی، بگویی ببخشید کنار جنّات تجری من تحتها الأ نهار بودم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگویی پاهایم را فروبرده بودم توی عینٌ یشرب بها المقرّبون؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی این همه سختی و ناملایمات ناگزیر دنیا از این قالیچه ی سلیمان که خدا به تو ارزانی داشته نمی خواهی استفاده کنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا باید با دیدن چند تا مانکن هالیوودی یا خیابانی این جوری لرزه به دین و ایمانمان بیفتد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای این که با خیالمان نرفته ایم سراغ حورٌ مقصوراتٌ فی الخیام...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای این که بلد نیستیم توی عالم خیالات آدم بزرگ ها زندگی کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز هم با نوستالژی کارتن های زمان بچگی مان آه می کشیم اما حواسمان نیست که یک کارتن های قشنگ تری هم هستند که اگر بچه بودیم نمی توانستیم از آنها لذت ببریم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ولی الآن می توانیم آنها را ببینیم . می توانیم توی آن عالم زندگی کنیم و هیچ کدام از رنج های این دنیا را احساس نکنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; مولا امیرالمؤمنین در توصیف اهل تقوا می فرماید آن ها همین الآن توی بهشت هستند انگار که دارند نعمت هایش را می بینند (کمن قد رءاها)و انگار که همین الآن دارند جهنم و عذابش را می بینند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیامبرمان فرمود دنیا زندان مؤمن است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من فکر می کنم خدا برای این زندان یک پنجره ی کوچک گذاشته به اسم تخیل که هر وقت گنجشک دلت به تنگ آمد می تواند بیاید بنشیند لبه ی این پنجره ، یک کم منظره های بیرون را تماشا کند و بعد پرواز کند توی آسمان هایش. برود تا هر جا که دلش خواست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و یک روزصبح که از خواب بیدار شدی از تو می پرسند کجا بودی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند وقت آنجا بوده ای؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویی درست یادم نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید یک روز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید نصف روز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید کمتر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید بیشتر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Nov 2010 08:57:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>2ta7</dc:creator>
<guid>http://2ta7.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://2ta7.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 31 Oct 2010 16:37:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>2ta7</dc:creator>
<guid>http://2ta7.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقش فرزندان در تربیت پدر و مادر</title>
<link>http://2ta7.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز اتفاقی افتاد که باعث شد روی احمد دست بلند کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از غلط یا درست بودن کارم نمی خواهم چیزی بگویم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما نباید این قدر محکم می زدم.... قلبم تیر کشید...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از آن هم هیچ محلش نگذاشتم اما خدا می داند توی دلم چه آشوبی بود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با هق هق گریه رفت سراغ دفتر نقاشی اش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد چند دقیقه دیدم دست روی شانه ام گذاشته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برگشتم دیدم با صورتی که  هنوز خیس است وصدایی که هنوز می لرزد یک تکه کاغذ به طرف من دراز کرده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می گوید مال شماست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیدم چند تا گل آبی و صورتی و نارنجی کشیده کنارش با دست خطی که تازه یاد گرفته؛ درشت نوشته : بابا...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن وقت من باید چه کار می کردم؟....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.............&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;. توی عمرم این قدر از یک کاری پشیمان نشده بودم... محکم بغلش کردم ... مچ دستی که به رویش بلند کرده بودم تا آرنج، سست شده بود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.حالا احمد خوابیده و من دارم فکر می کنم آنهایی که خدا با عقوبت ادبشان می کند وقتی توبه می کنند خدا چه جوری آغوشش را برایشان باز می کند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.دارم فکر می کنم آدم را با کدام  بهتر می شود ادب کرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با عقوبت؟ کاری که من با احمد کردم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یا با محبت؟ کاری که احمد با من کرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;الهی لا تؤدّبنی بعقوبتک...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.من رشته ی محبت خود با تو می برم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید گره خورَد به تو نزدیک تر شوم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;. هربار نقاشی اش را نگاه می کنم انگار چشمم به صفحه ی مقتل افتاده باشد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 331px; HEIGHT: 176px&quot; height=1173 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://telkalayyam.persiangig.com/IMG.jpg&quot; width=1956 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 Oct 2010 23:56:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>2ta7</dc:creator>
<guid>http://2ta7.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بابایی که روز اول مدرسه گریه می کرد...</title>
<link>http://2ta7.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>
 
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;مثل برگ های رنگارنگی که زیرپایت خش خش می کنند؛ چند جور حس مختلف دارد این روزهای دم پاییز...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;هم خوشحالی وصف نشدنی بابایی که دست اولین فرزندش را گرفته؛ دارد می برد مدرسه&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;هم یک جور دلتنگی؛ یک جور ترس؛ یک جور امید؛ یک جور تسلیم و یک عالمه بغض...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;امروز ماهی تنگابی کوچکمان را برداشتیم بردیم که بیندازیم داخل برکه؛ قاطی ماهی های دیگر...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;یاد روزهای اول به دنیا آمدنش می افتم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;یاد همه ی لحظه های تلخ و شیرین این هفت سال&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;هفت سالی که احمد؛ فقط مال ما بود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;هر جوری که دلمان خواسته بود و توانسته بودیم بزرگش کرده بودیم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;هفت سالی که انگار همه چیزمان احمد بود و حتی خودمان را فراموش کرده بودیم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;حالا داشتیم همه چیزمان را می بردیم تحویل سرنوشت می دادیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;می بردیمش که برای خودش بشود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بشود &quot;أبناء زمان&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بشود &quot;علی دین ملوکهم&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;توی راه به خودم می گفتم تو چه بابای نامردی هستی.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;طفل معصوم را کجا داری می بری؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;با کی قرار است دوست شود؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;معلمش چه جور آدمی است؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بعد می گفتم مگر می شود که همیشه مال تو باشد؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;تو هم که او را نبری یک روز خودش می رود...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;چقدر زندگی مثل پاییز است&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;یک دفعه یک نسیم می آید و برگ هایت را –همه ی تعلقاتت را، همه ی آنچه را دوست داشتی و فکر می کردی مال مال خودت هستند، همه ی میوه هایت را که با خون دل بزرگشان کرده ای و مراقبشان بوده ای- یکی یکی از تو می گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;چشم وا می کنی و می بینی حتی یک برگ هم برایت نمانده.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;اصلاً قرار نبوده این برگ ها مال تو باشند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;قرار بوده چند صباحی با آنها سایه درست کنی.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;یک دفعه چشم وامی کنی و می بینی چقدر تنهایی.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;فقط خودت مانده ای و خدایت.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;خدایی که اگر آن موقع که برگ و بار داشتی و به آن ها مشغول بودی، تنهایی ات را با او پر نکرده باشی، حالا او هم نمی تواند تنهایی ات را پر کند...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بچه ها را به صف کرده اند. یک شاخه گل دستشان داده اند با یک پرچم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بابا و مامان ها پشت سر بچه ها با یک عالمه حس مختلف به تماشا ایستاده اند. البته با دوربین.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;حیفم آمد دوربین بیاورم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;می خواستم با خود این لحظه ها زندگی کنم نه با خاطره هایشان.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;نمی خواستم احمد را توی کادر دلخواه خودم ببینم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;می خواستم توی همان کادری ببینمش که مجبور بودم ببینم. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;کوچک. یکی مثل بقیه. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;حالا باید فکر کنم همه ی این بچه ها احمد من هستند...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;هی گمش می کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;فکر کن وسط یک عالمه ماهی که یک سره دارند وول می خورند ؛ بخواهی ماهی خودت را پیدا کنی.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;یک لحظه او را می بینی. چشمت از شادی برق می زند. تا می آیی با انگشت نشانش بدهی دوباره گم شده...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;یک لحظه پیدایش می کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;چقدر بزرگ شده ای پسرم!&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;انگار من هم بزرگ تر شده ام.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;حالا دوست داشتن هایم، نگرانی هایم، آرزوها و دعاهایم بزرگ تر شده اند...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;حالا باید معلمت را هم دوست داشته باشم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;باید نگران دوست هایت هم باشم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;باید مدیرتان را هم دعا کنم...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;عجب دنیایی است پسرم!&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آدم هرچه بزرگتر می شود تنها تر می شود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;دلتنگ تر می شود...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;از بلندگو صدای آهنگ های شاد کودکانه می آید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;صداهایی که توی این هفت سال هیچ وقت نگذاشته بودم به گوش احمد بخورد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;با درست و غلط بودنش فعلا کاری ندارم اما حالا دیگر انتخاب با من نبود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;حالا انتخاب با احمد بود که از این صداها خوشش بیاید یا نه...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;از دور دیدمش که دوتا انگشتش را محکم فرو برده توی گوش هایش که این صداهای شاد کودکانه را نشنود... یکی از مسئولینشان داشت باهاش صحبت می کرد. لابد می خواست راضی اش کند که انگشتش را از گوشش بیرون بیاورد. ولی خب بی فایده بود...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;خدایا شاهد باش که این کارها را دیگر من یادش نداده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;اگر با چیزی مخالف بودم هیچ وقت جلوی او شعارش را نداده ام. فقط بچه را در معرض چیزهایی که با عقل ناقصم صلاح نمی دانستم نگذاشته ام اما او را از چیزی منع نکرده ام...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;هم خوشحال شدم که احمد هم این صداها را انتخاب نکرد هم خیلی دلم برایش سوخت...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بچه ها را با صف رو به قبله چرخاندند که دعای فرج بخوانند...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;داشتم فکر می کردم احمد، حالا حالا ها خیلی فرصت دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;فرصت هایی که من آن ها را از دست داده ام...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;این که با کی دوست بشوم؟ چه جوری درس بخوانم؟ معلمم کی باشد؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;راستی آقا!&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;لابد این سال ها خیلی برای من خون دل خوردی...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آخرش هم آن چیزی که تو می خواستی نشدم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;جواب محبت هایت را این طوری دادم که می بینی...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;دیروز دست احمد را گرفتم آوردم جمکران شما، سپردمش به خودتان. گفتم من نمی توانم. هیچ ادعایی هم ندارم... به بی لیاقتی بابایش نگاه نکنید... فکر کنید اصلاً بابا ندارد...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;حالا بچه ها باید به ستون می رفتند توی کلاسشان.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;زنگ می زنند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;دارم گریه می کنم...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بابا با همان کت و شلوار آبی همیشگی و عینک طلایی اش می آید جلو. مثل یک مرد باهام صحبت می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;اولین باری ست که این جمله را می شنوم: &quot; مرد که گریه نمی کند&quot; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;چه احساس تلخی ست احساس مرد شدن...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;خوب که مطمئن می شوم وقتی برگردم بابا همین جاست و گم نمی شوم، با بغض و هق هق راهی کلاس می شوم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;کلاس تمام می شود...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بعضی از بابا ها و مامان ها پشت در کلاس منتظرند و بعضی ها هم لابد جلوی در مدرسه.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بچه ها می روند بیرون . هر کسی بابا یا مامان خودش را پیدا می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;من اما از جایم بلند نمی شوم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;کلاس خالی می شود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;معلم می گوید پسرم! چرا نمی روی؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;می گویم: &quot;اجازه بابامون گفته جایی نرو تا من بیام دنبالت&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;معلم می خندد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;می رود بیرون و بابا را از پشت در پیدا می کند &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بابا می آید توی کلاس. یک کم نگران است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;چشمش که به من می افتد خنده اش می گیرد...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;زنگ می زنند...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;یکی یکی اسم بچه ها را می خوانند...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;نوبت اسم احمد می شود...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;دارم گریه می کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;چقدر دلم می خواست بابا زنده بود و ازش سؤال  می کردم ببینم او هم روز اول مدرسه ی من گریه کرده یا نه؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;چقدر این سؤال امروز برایم مهم شده...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آرزوی احمقانه ای ست ولی چقدر دلم می خواهد او هم گریه کرده باشد...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آخر چه جوری دلش آمده از بچه اش جدا شود؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;با خودم می گویم حتماً آن موقع که بچه ها یکی یکی از کلاس بیرون آمده اند ولی من نیامده ام بابا گریه کرده یا لااقل بغض کرده...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;نمی دانم...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;احمد از پله های حیاط بالا می رود و با همکلاسی هایش یکی یکی وارد سالن می شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;حتی پشت سرش را هم نگاه نمی کند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;در سالن را می بندند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;اشک هایم را پاک می کنم...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;دارم با آقا صحبت می کنم:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;یعنی آن وقت هایی که من از تو جدا می شوم تو داری گریه می کنی؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;یا لااقل بغض می کنی&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آن وقت هایی که منتظری برگردم اما دیر می کنم...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;نمی دانم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 22 Sep 2010 18:55:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>2ta7</dc:creator>
<guid>http://2ta7.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://2ta7.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Sep 2010 18:38:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>2ta7</dc:creator>
<guid>http://2ta7.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

