X
تبلیغات
نقش فرزندان در تربیت پدر و مادر - خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد... که تا زخال تو خاکم شود عبیر آمیز

نقش فرزندان در تربیت پدر و مادر

 

یکی از صحنه هایی که همیشه مرا غرق تماشا می کند؛ خیال پردازی های کودکانه و غرق شدن بچه ها در عالم خیال است.

خیلی وقت ها بچه ها به ظاهر در کنار ما هستند اما واقعاً جای دیگری سیر می کنند و حتی صدای ما را هم نمی شنوند.

ما جلوی چشمهایشان راه می رویم اما آنها دارند عالم دیگری را تماشا می کنند.

با دیدن کوچکترین ناملایمات در کنار ما، بساط زندگیشان را جمع می کنند می روند توی عالم رؤیاهای خودشان.

توی آرمان شهرشان.

خیلی از ما فکر می کنیم تخیل، یک چیزی ست که مربوط به عالم بچگی می شود و آدم که بزرگ می شود باید با این قوه ی خدادادی خداحافظی کند.

خیلی از ما بزرگ می شویم اما قوه ی تخیلمان کوچک می ماند و از سرزمین عجایب آلیس فراتر نمی رود.

فکر می کنم تخیل چیزی ست که باید با بزرگ شدن آدم ها بزرگ شود و رشد پیدا کند.

قرآن را که سیر کنی احساس می کنی خدا خیلی از آیه ها را به خاطر این نازل کرده که ما در موردشان خیال کنیم و گرنه فهم و درک ما تا وقتی که توی این دنیا هستیم به آنها قد نمی دهد.

اصلاَ مدل خیلی از توصیف های خدا تحریک کننده ی خیال است.پرورش دهنده ی تخیل است.

درخت هایی که از زیرشان رودها جریان دارند.

پشتی هایی که اهل بهشت به آنها تکیه داده اند و خدا حتی جنس آسترشان را هم توصیف می کند.

قاصرات طرفی که خیال می کنی یاقوت و مرجان هستند

گنجشک هایی که بالای سرت پرواز می کنند( و تا هوس خوردنشان را کنی کباب می شوند و مقابل دهانت می آیند و اگر دلت نخواست دوباره پرواز می کنند و می روند.)

و خیلی توصیف های دیگر که از بس ظریف اند اصلاً ترجمه شان هم نمی شود کرد.

چرا ما دیگر غرق خیال نمی شویم؟

چرا خیال روی کسی را در کارگاه دیده نمی کشیم؟

چرا با یاد روی کسی بوسه بر رخ مهتاب نمی زنیم؟

چرا نقشی به یاد رویی بر آب نمی زنیم؟

شده است تا حالا کسی صدایت بزند و تو اصلاً حواست نباشد و دوباره که صدا زد و به خودت آمدی، بگویی ببخشید کنار جنّات تجری من تحتها الأ نهار بودم؟

بگویی پاهایم را فروبرده بودم توی عینٌ یشرب بها المقرّبون؟

توی این همه سختی و ناملایمات ناگزیر دنیا از این قالیچه ی سلیمان که خدا به تو ارزانی داشته نمی خواهی استفاده کنی؟

چرا باید با دیدن چند تا مانکن هالیوودی یا خیابانی این جوری لرزه به دین و ایمانمان بیفتد؟

برای این که با خیالمان نرفته ایم سراغ حورٌ مقصوراتٌ فی الخیام...

برای این که بلد نیستیم توی عالم خیالات آدم بزرگ ها زندگی کنیم.

هنوز هم با نوستالژی کارتن های زمان بچگی مان آه می کشیم اما حواسمان نیست که یک کارتن های قشنگ تری هم هستند که اگر بچه بودیم نمی توانستیم از آنها لذت ببریم ...

 ولی الآن می توانیم آنها را ببینیم . می توانیم توی آن عالم زندگی کنیم و هیچ کدام از رنج های این دنیا را احساس نکنیم.

 مولا امیرالمؤمنین در توصیف اهل تقوا می فرماید آن ها همین الآن توی بهشت هستند انگار که دارند نعمت هایش را می بینند (کمن قد رءاها)و انگار که همین الآن دارند جهنم و عذابش را می بینند...

پیامبرمان فرمود دنیا زندان مؤمن است.

و من فکر می کنم خدا برای این زندان یک پنجره ی کوچک گذاشته به اسم تخیل که هر وقت گنجشک دلت به تنگ آمد می تواند بیاید بنشیند لبه ی این پنجره ، یک کم منظره های بیرون را تماشا کند و بعد پرواز کند توی آسمان هایش. برود تا هر جا که دلش خواست...

و یک روزصبح که از خواب بیدار شدی از تو می پرسند کجا بودی؟

چند وقت آنجا بوده ای؟

می گویی درست یادم نیست.

شاید یک روز

شاید نصف روز

شاید کمتر.

شاید بیشتر...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 8:57  توسط   |